از خودت میپرسی «از کی نگفته بودم سلام به روی ماهت، به چشمای سیاهت؟»
۲۰۰۹/۱۲/۲۲
۲۰۰۹/۱۲/۲۱
شنیدنها از تو – نُه
گفتم: «نمیشه نروید شما آیا؟» گفتی: «چهگونه میشود به آنکسی که میرود اینسان / صبور/ سنگین / سرگردان / فرمان ایست داد؟» تو شعرت رو هم سروده بودی.
شنیدنها از تو – هشت
گفتم: «کِی وقت رفتن میشه؟» گفتی: «وقتی طرفات از تو سوال میکنه تازگیا چنتا سیگار میکشی در روز؟» سوال بعدی رو قورت دادم.
شنیدنها از تو – هفت
گفتم: «میدونی...» حرفم رو قطع کردی و گفتی: «میدونم.. خوووب! از یهجایی، همهچی بد میشه و قابل حدس» تو همهچی رو میدونستی.
شنیدنها از تو – پنج
گفتم: «میدونی نقشه واسه چی خوبه؟» گفتی: «واسه اینکه دنبال کنی ببینی کجای دنیا تنهایی!».
شنیدنها از تو – چهار
گفتم: «پیرهنات رو نبر، بگذار بمونه برمیگردی میپوشی» گفتی: «بمونه.. آره.. برمیگردم ..». یهطور بیدلی گفتی اینا رو.
شنیدنها از تو – سه
گفتم: «اگه نری اتفاقی میافته؟» گفتی: «اگه برم هم اتفاقی نمیافته». اتفاق یعنی همون دیالوگها.
شنیدنها از تو – دو
گفتم: «بیا با قطار برو؛ امنتره» گفتی: «قطار اونقدر دورت نمیکنه که از یاد بری». حق با تو بود.
شنیدنها از تو - یک
گفتم: «وقتی هواپیما اختراع نشده بود، تقصیر کی میشد دوری؟» زدی توی سرت گفتی: «لابد من!».
۲۰۰۹/۱۰/۱۴
گفتنها از تو - ده
شما یادتون نمیاد؛ یهزمانی میخندید.
رفتهرفته آب شد، تنها شد، خواب شد؛ یهوقتی رسید که همه فراموشاش کردن ...
۲۰۰۹/۱۰/۱۳
نوشتنها از تو – ده
هرجا شعری خواندی، با سطری مثلن شبیه ِ «برای بانوی رفتهام»، خودکاری بردار، خط بزن کتاب را، و با اعتمادبهنفس جلوش بنویس: «آدم به دلخواه خودش دور نمیشود».
نوشتنها از تو – نُه
گاهی بخند، حتی الکی؛ نگذار از تو قاب عکسی بسازند، زنی که زیبا بود و زیبا میخندید در شعرها فقط.
نوشتنها از تو – هشت
به آسمان نگاه کن، و بلند، جوریکه شنیده شود، زمزمه کن: «کی منو انداخت توی شعرها، گفت برو!؟»؛ تو تقصیر نداری عزیز من.
نوشتنها از تو – شش
در هیچ نوشتهای شکست نخور؛ تو بیرون از داستانها وُ شعرها، بهقدر کافی مُردهای، کوتاه آمدهای.
نوشتنها از تو – پنج
کتابخانه را گردگیری نکن؛ همیشه یک کتاب ِ اتفاقی، همهی عشقها حرفها و رفتنها را به یاد میآورد، تمام دوریها را.
نوشتنها از تو – چهار
گریه نکن عزیز من؛ اینجا همیشه خیال میکنند لابد خیلی تنها شدهای، و هر چشم سرخ، یعنی همهچیز تمام است.
نوشتنها از تو – سه
در هر شعری، یکی دلتنگ میشود؛ تو آن آدم ِ دلتنگ باش، وگرنه باید بروی، تا بهانهی شعری باشی، لذّت سیگاری، دلیل قطرهی اشکی مثلا. آدمی خیالی، با همین کارکردهای مختصر.
نوشتنها از تو – دو
آدم ِ داستانی نباش که در سطرهای پایانیش، طرف دارد با تو دربارهی آبوهوا حرف میزند؛ فرار کن، نمان! حتی به قیمت اینکه داستان، جایی تمام شود که تو داری دلتنگ ژاکت آبیات میشوی.
اشتراک در:
پیامها (Atom)